خرید بک لینک

درباره سایت

درس

امکانات وب

چشمم افتاد به برگه ای که روی اپن بود.نوشته بود:امتحان علومِ کلاس چهارم ابتدایی.داداش،چقد زود بزرگ شدی!اون شب همه باهم رفته بودیم جمکران،نیمه شعبان بود :) صبش وقتی از خواب بیدار شدم مامان و مامان جون نبودن رفتم پیش معصومه گفتم مامان کو؟گفت رفته بیمارستان فک کنم به دنیا اومده ! :) اون روز رو یادم هست ...باتمام جزئیات.من کلاس دوم بودم.زندایی اومد برامون سوپ پخت و رفتیم ملاقات مامان و براش سوپ بردیم...گلی که بابا خریده بود،عکسایی که باقی مونده ازاون روزا ...الان ده سال از اونموقع میگذره. اخ!چقدرزود... داداش تو خیلیزود بزرگ شدی،من بچه بودم و نمیفهمیدم تو خیلی خوبی :) ... تو دومین مردی هستی که باتموم سلول های وجودم دوستش دارم..بعد ِ بابا :) میدونم که هیچوقت نمیخونی که برات چی نوشتم ...

+علاوه بر اون کاغذ،به دنیا اومدن ِ داداشِ خانوم ش بی تاثیرنیست؛که دوباره بهم یاداوری کنه که تا بزرگتر نشده قدرشُ بیشتر بدونم ...

برچسب: نویسنده: آبتین ابراهیمی تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 20:37

صفحه بندی